تبليغاتX
ابلیس در آینه
ادبیات ، شعر ،مقاله
... در حالی که می خندید گفت :کاش همه نظر شما را داشتند .چشمانش بسوی میز کناری خزید و

چشمکی زد که منم نگاهی بندازم .بنظر نمی آمد پسر جوان بیش از ۱۷ سال داشته باشد ولی دختر

حداقل ۲۵ سال را نشان می داد .در گوشه ی سالن چنان در هم فرو رفته بودند که انگار نه انگار  خارج

از رستوران،گشت ارشاد دختران را به جرم پوشیدن شلوار جین و چکمه ی ساق بلند توقیف میکنند .

گفتم :دلم به حال جوانان این دوره می سوزد .بر خورد های غلط و نگرش خاص به موضوع جنسیتی

جامعه را شدیدا به طرف فساد اجتماعی سوق می دهد .گفت :اهل سیاست نبودی ،رفتی بالای

 منبر. خندیدم و گفتم:از یک جایی باید شروع می کردم .پرسید سوالی بپرسم راستش را می گویید.

گفتم :اگر به ضررم تمام نشود .گفت :قبلا هم چند بار تو نت پرسیدم ولی نمی دانم چرا جواب ها

 بنوعی باهم سازگاری نداشتند .گاهی وقتها احساس می کنم داری به من دروغ می گویی و این

 مرا آزار می دهد .قبل از اینکه سوال را بپرسد حدس زدم ،با این حال قیافه ی جدی بخودم گرفتم

 و گفتم یعنی احساس می کنی من تا به حال به تو دروغ گفتم ؟ .دستپاچه شد و گفت :نه نه

 منظورم این نبود ولی یک تعارض ذهنی برایم ایجاد شده بود دوست ندارم در دوستیم با تو

 شبه ای ایجاد بشود .گفتم :من شنونده ی خوبی هستم .گارسون بشقاب جوجه کباب و

ساندویج را روی میز گذاشت و گفت :امری باشد .با تکان دادن سرم تشکر کردم ولی متوجه شدم

 که نگاه شهوت آلودش تا عمق چشمان باران نفوذ کرده ،در دلم گفتم  خواهر ک....، حالا خوبه یک

مرد کنارش نشسته است.باران تکه ای کباب را با غمزه در دهانش گذاشت و ادامه داد .چرا از زنت

جدا شدی ؟....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:58  توسط آذر...  | 

....لبخندی زد و گفت : خیلی منتظر ماندید ،گفتم :نیم ساعتی و لی مهم نیست

تا سحر هم می توانستم منتظر بمانم . پوزخندی زد و گفت :فقط تا سحر ،شنیدم

 بعضی ها تا آخر عمر منتظر می مانند. برای اینکه از پاسخ طفره بروم گفتم : شما

چی میل دارید ؟ لبش را جمع کرد و در حالی که چشمانش خمار می رفت گفت :

من هنوز نهار نخوردم .با تعجب گفتم : تا این وقت روز ؟! گفت :عادت دارم ،

سالهاست،بعد خنده ای کرد و ادامه داد ، برای یک زن تنها چه فرقی می کند

 کی نهار بخورد ، کی شام یا اصلا کی بخوابد . گفتم :بله به گمانم حق با

شماست ، حالا چی میل دارید ؟ مکثی کرد و گفت :فکر می کنم جوجه کباب

 بهتر باشد ، مدتی است که سیستم گوارشم به هم ریخته ، از این

آشغال ها چه بدونم پیتزا و کوفت و زهر مارکه بخورم حالت تهوع می گیرم .

دیشب یکی از دوستانم پیشم بود ،می شناسیش چند بار هم با شما چت

 کرده ، (خنده ای از ته دل سر می دهد ) نقشه خودم بود ،می خواستم

 امتحانت کنم .آره اینو می گفتم دیشب کالباس خوردیم ،باور نمی کنی

 تا صبح بالا می آوردم .اشاره به خودش کرد و گفت از قیافه ام چیزی پیدا نیست؟

سرم را به علامت نفی تکان دادم و گفتم :زیبایت غالب بر تمامی عوارض وجود

است .اشاره به گارسون کردم که برای گرفتن سفارش بیاید .ایندفعه گارسون با

احترام و لبخندی که کمی حرامزادگی در آن پیدا بود پیش آمد و با چاپلوسی تمام

 گفت : عزیزان چی میل دارند . گفتم :لطفا یک پرس جوجه کباب بی استخوان

 و یک همبرگر با مخلفات .سرش را به تایید قبول سفارش تکان داد و گفت :امر

دیگری نیست؟ گفتم اگر لازم بود اطلاع می دهم .بعد از رفتن گارسون به باران

گفتم :کمی راستش دست پاچه شدم اصلا به نظر نمی آد که شما  ۳۶ ساله

باشید ،با لبخندی ادامه دادم ،بزنم به تخته عین دختر ۲۰ ساله می مونید ....

۴

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:44  توسط آذر...  | 

....

اولین چیزی که مرا متوجه وجودش کرد برق چشمانش بود .چیزی شبیه کهربا.

کهربایی که بر پشم مالیده شده باشد ،مو جی از یک خواهش .دستش را در

دستم گرفتم وبعد از احوال پرسی دعوت به نشستن کردم .از تاخیر به وجود آمده

پوزش خواست .سرمای اسفند از در  رستوران غروب که مدام باز و بسته می شد

چون تازیانه ای به صورت می خورد.پیش از آنکه بگویم چی میل دارید ،با عشوه

گفت :اگر موافق باشید جایی خلوت و نزدیک بخاری بنشینیم .چشمم به اطراف

رستوران چرخید .تازه متوجه ازدحام رستوران و دختران بزک کرده و جوانان تیپ

زده افتاد ،نزدیک بخاری یک میز با چهار صندلی جلب توجه کرد ولی قبل از آنکه

من پیشنهاد بدهم باران اشاره به همان میز کرد و گفت آنجا بهتر است.

لبخندی بر لبم نشست .لیوان آبجو و بطری را برداشتم و در محل جدید نشستیم...

۳

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:15  توسط آذر...  | 

....

ترجیح دادم بجای ایستادن در بیرون به داخل رستوران بروم .در گوشه ای

خلوت که مشرف به در ورودی باشد نشستم. گارسون زیاد منتظرم

نگذاشت و با صدایی کلفت که کمی هم عصبانی بنظر می رسید پرسید

چی بیاورم .سفارش یک ماالشعیر دادم و برای اینکه فکر نکند حضورم به یک

 ماالشعیر ختم می شود گفتم منتظرم بعدا سفارش را می دهم .پوزخندی

 زد گفت اینجا معمولا منتظرا ن حضور دارند.از پاسخ طعنه آلودش اصلا

خوشم نیامد سرم را برگرداندم که یعنی گورتوگم کن.بعد چند لحظه بطری

نوشابه را با یک لیوان روی میز کوبید و رفت .با بی حوصله گی لیوان را پر

 کردم ،احساس کردم دارم پیشاب اسب و خر می خورم .لیوان نصف نشده

 بود که خانمی با قد متوسط وارد شد .مانتوی سیاه و شالی قهوه ای بر

سر ،شناختنش زیاد سخت نبود هم عکسش را دیده بودم و هم با وب کم

 چت کرده بودیم .بلند شدم  ،متوجه حضورم که شد با لبخندی جلو آمد و

 دستش را بطرفم دراز کرد ....

۲

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:26  توسط آذر...  | 

ته مانده سیگار را با ولع تمام مک می زنم . تلخی دود که از حلقم عبور

 می کند دورش می اندازم.انتظار چقدر کسل کننده است .مدتها در

 انتظار این روز بودم . خیلی با خودم کلنجار رفتم تا خودم را متقاعد کنم

 ببینمش.اگر کسی مرا میدید  ،کل آن چهارچوب شخصیتی که در طول

 سالیان دراز برای خودم ساخته بودم از بین می رفت .با باران از طریق

 اینترنت و چت آشنا شده بودم.مدت یک سال بود که با هم چت

 میکردیم .در رابطه با زندگی خصوصی ام با او صحبت کرده بودم و او

 نیزهمینطور.قبل از اینکه به خانه ی بخت برود از نامزدش جدا شده

بود و چه مصیبتها که سر این موضوع متحمل نشده بود . تنها

و دور از خانواده زندگی می کرد .من نیز برایش از اختلاف با زنم

صحبت کرده بودم .ساعت به شش عصر نزدیک می شد ،

قرارمان رستوران غروب روبروی پارک ملت بود .....

۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:18  توسط آذر...  |